............
و سکوت در خنده ام،آمیخت
و گریه در چشمانم،شکفت
¤¤
در صدای شب آمیختم
و با صبح بیدار شدم
آنچه بود....
فاصله بود
فاصله بود........
تقدیم به:
خدای خوشبختی!
..
تصویر چشم من همه صورت توست
آیینه مشکن ،آیینه منم شکسته به خیال تو
مهدی

اشک هایت را این گونه به من مسپار !
شاید این آخرین باری باشد
که به تو غریب می نگرم.........!
مهدی
زندگی هیچ نیست
جز تمنای یک نگاه تو
جز دل تنگی برای شنیدن صدای تو
جز یک غزل برای تو
جز خنده ای بر لبان تو
جز حلقه ای بر دستان تو
جز شاخه گلی سرخ بر مزار تو
جز فاتحه ای بر پایان تو
زندگی هیچ نیست
جز قصه لبخند من و تو!
از طرف یک غریبه


انتظار رسم دیرینه ایست که من وتو همیشه با آن در گیریم!
و آرزو فصلی ست که من وتو با آن غریبیم!
و عشق صدای حقیقت فر فره هاست تو بهت سوزن و برگ........!
و تو به اندازه ی فاصله هایم نفس داری.؟!
نه تو بگو....................!

در سکوت سرد و سنگين زمان
بي هدف بي يارو تنها
مي روم
مي روم شايد در اين دشت بزرگ
در سراشيبي که نامش زندگيست
بازيابم آنچه را گم کرده ام

وصال دیر!
روی شن زار های یک سطح بزرگ
بخار آهی ،سینه ام را فشرد
خوشه ی رسیده ی انتظار را فشردم
و قطره های دیدار را میان دو تاریکی،چکاندم
وجاده ـ آبستن خاطراتم ،خالی نبود
¤
آب تنی احساس،تنم را لرزاند
و مخمل نوازش روی دستان خواهشم
تکرار کنان مرا برد تا لذت هم آغوشی
¤
و حقیقت این است تا به عظمت یک ستاره بیاندیشیم!
¤
و بی چراغی شب ها مهتاب روی تو را فریاد می زد
و نورـمات و مبهوت ـدور از فانوس ـآن مکان مبهم
یادت هست..!؟
یادت هست می رفتم از پلکان خسته،تنها.!
می شنوی ؟.تنها.!؟
¤
و باز روح یک خاطره
و حجم روشن یک دوست،تنم را شوق داد به نفسی دوباره
و ثانیه ها آغازی شدندتا مرا به اندام برزخی ات،حرکت دهند
و من ـاین خسته،بی نام و نشان
تکرار روز های دگر هم
نشانی تو را از زمان پرسیدم
و آسمان سهراب مکثی کرد
و مرا برد پای فواره ی اساطیر
¤
و سیب،درخت همیشه تنها...!
روی تنهایی من سایه می داد
و بید ـ مجنون کدام لیلی بود که باد را به یک اشاره می خواند؟!
و لرزش ـ شوق است یا ترسی دوباره؟!
و ترس از میله های افکارم در جریان بود
و شوق ،نمی دانم..........؟!
¤
می دانی.؟
چشمانم باز بود
تا تو آمدی؟!
¤
و اینک با چشمانی بسته
سردو خاموش به تو رسیده ام.؟!
ال........!
مهدی!
و گاه می خوانی،مرا
که بیایم از راه دوری
ای تنگ زیبای بلوری!
شوق سفر در باد مرد،قاصدک بی خبر است!
و من میان باور و تردید
هراسان از جای پریدم.
تا ببینم تو را در بر خویش......
و مادرم ،فریاد زد:
"مهدی" چمدانت خالیست!
و تو همچنان مرا می خواندی.
اما نه تو و نه من........!!!!!!
مهدی(ارشک)

عشق یعنی شکستن!
عاشقانه جان سپردن!
عشق یعنی گذشتن از مرز وجود!
عشق یعنی نهایت تلفیق من و تو!
یعنی مردن وتو هیچ ندیدن............!

تنهایی کسی بود که می گفت:
خالقت تنهاست تو نیز چنین کن!
ای یار!
وقتی نباشی
من به پایان نزدیکم!......
و"پایان" آخر خط زندگی ست.
وقتی نباشی،
من می شکنم،می میرم
من به هوای تو می شکنم،که تو یارم باشی!
وقتی نباشی،من..............
تقدیم به:خدای خوشبختی
تو
را به خاطر آنچه که می خواهم
و
ندیده ام دوستت دارم

در آغاز پایانم نشسته بودم
بازیچه ی افکارم،وهم خیال تنهایی!
شاید پشت این همه شکستن ها،دیداریست به اندازه ی...........
روی خط تردید" هرگز "سر مشق ما بود!
ومن مثل یک غریبه با خودم غریبم!
با این حال قدم می گذارم
بر دل جاده ی نا تمام تمام عاشقان
با همین خیال خسته ام
مثل اینکه غریب شهر غریبم!............
مثل اینکه.................
مهدی(ارشک)

تو تلخ ترین آرامشی بودی که دیدم!

فردا آسمان مال من است
و من هر گاه دلم می گیرد
جای چشمان تو به آسمان می نگرم
فردا اسمان مال من است
وچشمان تو!
مهدی(ارشک)
خدای خوشبختی!

وتوای معجزه ی فصل!
ببین،رنگ پاییزهوش برگ را از درخت برد
چونان که تو با من کردی!
و اینک من بی تابم
وتو از آن سبد سیب هم دوری
و شقایق سهراب یادت هست؟!
تو از همیشه ها هم دوری!
و خیرگی چشم هایم را به فصل جاده دوخته اند.
کجاست آن نگاه که مفسر شعرهای تنهاییم باشد؟!
تا نباشی شعر های بی قافیه می خوانم
تا به فاصله هایی که همیشه هست
وغرق ابهامند،نام مونا بنامم!
روی پوست عشق
و دست های ساده ی غربت
طرحی از تو نمایان شد
تا تو نباشی
من به پایان نزدیکم!
ونزدیک - التماس کدام حواس است؟!
وتو ای معجزه ی فصل!
چشم هایت پر بود
از تفسیر یک حجم مبهم!
و تو!
نمیدانم چرا ناگهان زیبا شدی.........؟!!!
از طرف: مهدی

روزی و ساعتی می خواستم بگویم که دوستت دارم
اما اینک فریاد می زنم
دوستت دارم
اما ای امید جان!
در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر
از زندگی پر بار تر
و از امید سرشاربود .
عزیزم!بدون توخودم را تنها و بی کس می بینم و در انتظارت هستم...............
خدای خوشبختی!
و یادت هست در آخرین روزها
گفتم:
تا آخر فاصله هایم
نفس داری؟
تو گفتی: بهار می آید
و اینک در اخرین روزها بهاری نمی بینم
..............
کاش یک دریچه داشتم
تا هر وقت دلم می گرفت
رو به سمت روشنایی دوست باز می شد
توی یاد پنجره عکسی از تو باقیست
ویک سمت!
سمتی که آنجا شب طولانی است
سمتی که از زاویه ی چشمان تو نشات گرفت خورشید
سمتی که آسمان بغض دارد
آری رفتن نزدیک است
آه که چقدر شبیه غریبه ها شده ای؟!
چشم براهت
پنجره ها
کوچه ها
باز مانده اند!
آری رفتن نزدیک است
خنده هایت را اینگونه به من مسپار!
تقدیم به بهترینم
خدای خوشبختی!
مهدی!
قوس اندیشه های من
خم ابرویان
تو بود!
کاش می دانستی.......
همیشه اشک چشمانم را تمییز نگه می دارد!
مهدی
فردا آسمان مال من است
ومن هر وقت که دلم می گیرد
جای چشمان تو به آسمان می نگرم
فردا آسمان مال من است
و چشمان تو!
برای خدای خوشبختی
مهدی
و بعد ما آیا یادی از پنجره ها خواهد گذشت؟!
ما می رویم
و آیا از پی ما نوری خواهد آمد؟!
ما میرویم شاید در نقطه ای دور
دست های خواهش
گل وصال در سبد تنهایی مان بیافکند
"ما " هنوز هم تنهاست!!!!!!!!
درنقطه ایی ازپرتگاه زمان ایستادم
خوب که اندیشیدم
دیدم لحظه ی اوج من است
آری روی نقطه های کمرنک مرگ ایستاده بودم
نقطه هایی که هنوز هم با مردن آشکار نمی شوند!
...........
مهدی (ارشک)

سیب رابطه ی تا ابد همیشه ی آدمی است
سیب صدای فاصله هایی اندکه غرق ابهامند
و تو
ای معجزه ی فصل!
چشم هایت پر بود از تفسیر ساده ی یک حجم مبهم
وتو
نمی دانم چرا ناگهان زیبا شدی؟!
.................
در يك غروب نيمه جان
با يك بغل دلواپسي
با شعر هاي ساده ام
از تو حمايت مي كنم
براي تو
انکار تنهایی
آنچه که روزی باید می با ختم
دل بود
انچه که شبی باید می باختم برای تو
تمام اشک هایم بود
انچه که باید بعد سال ها می گفتم
دوست داشتن بود
نمی دانم.................
گناه از چیست؟
چشمان سیاه یا که عهد؟!
دل بستن این است!
برای تو ! نازنین
ای عزیز هم ترانه!
مهدی
همیشه جایی برای تو در دیده ی سجده هایم هست
اگر دروغ نباشد
دوستت دارم
من اگر می شکنم
می میرم
به هوای تو می شکنم
می میرم
که تو یارم باشی
و خدا می بیند
تو به هوای چه کس می شکنی، می میری؟!
و چه کی می بیند
و چه کسی یارت هست؟!
......................................
مهدی(ارشک)
تو داستانی هستی
و شاید غزلی،
که نمی دانم از کجا بر آمدی وبه کجا رفتی؟!
آه که تو داستانی هستی تمام شده
و
یا غزلی نیمه کاره
نه! تو داستانی تمام شده ای
و نه تنها تو که هرآنچه با تو نسبت دارد
دیگر تمام شده است:
لحنت،چشمانت و موج نگران مژگانت
تو همویی کز رعب برق انگیز چشمانت هراسانم کردی
آه که حقیقت نه آن بود که می اندیشیدم
تو جایی برای هیچ احساسی نگذاشتی
تو بودی و تنها تو
و کنون آنچه نیست تویی!
تونگارنده ی داستانی بودی که خود در انتها رهایش کردی
می توانستیم
ما
من وتو
بلند ترین غزل باشیم
ولی تو رفتی بی آنکه صدایی برخیزد
این گونه است که تو را تمام شده می خوانم
و این انتهای داستانی بود که من بجای تو تمامش کردم
س ـ پوچ
مهدی ـ ارشک
و خطابت صدایم را می شکند در نبودن
ذهنم تا لحظه ی دیدارنزدیک است
و اکنون تنهایی من
با حضور تو
می شکفد
...........
مهدی
وپاییز بود
آغازین روزها
که عشق خندید بر من و تو
ویادت هست پرسیدی :چرا؟!
و من هیچ نگفتم
و تو خندیدی
و من غنچه های تبسم تو را با بوسه چیدم
و آرامشی ابدی فرا گرفت مرا
در آغازین روزهای پاییز
مهدی(ارشک)
وقتی کلام به گرد تو نمی رسد
گناه من چیست؟!
کوچه ی قلم تنگ است وروزگار بی مرد
بر سفال جسم نازیدن
ندارد ارزشی
که این سبو امروز نشکند
فردا بشکند
گناه من چیست؟!
تقریم به بهترینم
مهدی
نگریستم عمق نگاهت را عمیقانه!
زاویه ی نگاهت انتهای نرم نگاهم بود
من چه ساده می نگریستم به تو
و تو چه زیرکانه......!
پرسیدم از تو:
در آخرین روزهای پاییز
"هنوز تا آخر فاصله هایم نفس داری؟!"
گفتی :
"بهار می آید"
و اینک در آخرین روزهای پاییز
بهاری نمی بینم
۸۲.۲.۲۷
تصویر چشم من همه صورت توست
آیینه مشکن
آیینه منم شکسته به خیال تو
تقدیم به هومن شیخی(نای نینوا)
باد سردی می روبدخاطراتم را
و می میرد درخت سیب خانه
در
حسرت افتادن یک سیب!
از هیاهوی لذت بیرونم،امشب
خسته،نوایی از نای نینوایی
گوش می نهم،امشب
خاطراتم سیلی خورده ی دست زمان است
و من در حسرت گفتن!
خواهم مرد چون درخت پیر خانه
حتی بدون یک سیب!
مهدی(ارشک)
۸۵.۲.۱۷